ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شادی خونه ما

بهشت مادران و دوستای نی نی نازمون

پنجشنبه گذشته دوستای شهریوریمون یه قرار دوستانه تو بهشت مادران گذشتند؛ اما من یک عدد مامان، چون از قبل می خواستم برم استخر و البته که بابا محسن یه قرار کاری داشت و اصلا به هیچ عنوان نمی تونست اون قرار رو کنسل کنه از قبل اعلام کردیم که نمی تونیم بریم با اینکه دلمون خیلی خیلی می خواست دوست جونیامونو دوباره ببینیم. در نتیجه صبح ساعت هفت و نیم شما رو گذاشتم پیش بابایی و در حالی که دوتایی تون در خواب ناز بودید رفتم استخر، تا ده و نیم خودمو رسوندم خونه تا بابایی به قرار ساعت یازدهش برسه. اممممممممممممممممممممممما بابایی مهربون کاراشو زودی کرد و تا سه خونه بود مام فوری حاضر شدیم و با عمه جون راهی بهشت مادران شدیم. از شانس بدمون تونل نی...
21 ارديبهشت 1392

جوانه زدن اولین مروارید ارغوان و آش دندونی

جااااااااااااااااااااااااااااااانم در تاریخ بیست و پنج اسفند هزار و سیصد و نود و یک اولین جوانه دندان شما، خانم گلم رویت شد. در قسمت پایین دهان و سمت چب. مبارکت باشه دخترم. البته دندون کناریش هم با اختلاف یک روز مشاهده شد و این دوتا دندون دارند پابه پای هم رشد می کنند. ایشالله بقیه دندوناتم به صحت و سلامت دربیاد و یه عمر طولانی برات سالم و سفید بدرخشن. دختر گلم همیشه مواظب دندونات باش، دندون سالم یه نعمت بزرگه یادت باشه هرشب باید دندونات رو مسواک بزنی وگرنه با مامانی طرفی. عمه جون و مادر جونم لطف کردند و برات آش دندونی درست کردند که خیلی هم خوشمزه شده بود، دست گلشون درد نکنه.       &nbs...
21 ارديبهشت 1392

من هم یک مادرم

باورش سخته اما واقعا من هم امسال یک مادر بودم و دیگه تنها مقام زن بودنم نبود که باعث تبریک گفتن  اطرافیانم میشد. امسال همه روز مادر رو بهم تبریک می گفتند و من از یاداوری این اتفاق شیرین غرق در شور و شعف میشدم. اتفاقی که هر چند برای به ثمر نشستنش خیلی انتظار نکشیدم و تا خواستم خدا مرا شایسته آن داشتن کرد و من تازه علت آن را می فهمم. اتفاق شیرینی که هر اندازه خدارا به خاطر آن شکر کنم باز هم کم است. و حالا من هم یک مادرم، یه دختر قند عسل از اونا که  شاه نداره ، از خشگلی تا نداره و... دارم که به اندازه همه داشته ها و نداشته هام می ارزه. به یگانه ای که حتی اجازه نمی ده یک لحظه به جز اون به چیز دیگه ای فکر کنم. ...
16 ارديبهشت 1392

هشت ماه شدنت مبارک روشنی خانه یمان

قشنگ مامان، هشت ماهه شدنت مبارک انگار راستی راستی داری به یک چشم بر هم زدن بزرگ میشی. عاشق اینم که هر روز شاهد کارای جدید و رفتارایی باشم که تا روز قبل هیچ خبری ازشون نبوده اما نه دیگه به این سرعت. اما خوب انگار چاره ای هم نیست واقعا زندگی مون نه مثل رود که سریعتر از اون داره می گذره. ورود به هشت ماهگیت مصادف بود با اومدن مادر جون از مکه و موندن من و شما پیشش به مدت یک هفته، که البته خیلی هم خوش گذشت و ملالی نبود جز دوری بابا محسن. شما تا این لحظه صاحب چهار تا دندون خوشگل و سفید هستی که مبارکت باشه ایشالله. دو تا دندون پایینی و دوتا دندون نیش. قربون دختر گوشت خورم برم که دندون نیشش زودتر از خرگوشی هاش زد بیرون. ما...
16 ارديبهشت 1392

تولد هفت ماهگی

ارغوان قشنگم ورودت به هفت ماهگی مبارک. البته شرمنده که با تاخیر اومدم و به ثبت هفتمین ماه زندگی ایشالله طوا=لانیت پرداختم. شما در تاریخ دوازده فروردین هفت ماهه شدی که در اون تاریخ ما هنوز در تعطیلات بودیم و در نتیجه ما اون جا یه کیک کوچولو برات گرفتیم و این ورود رو در کنار مامان جون اینا در حد یه کیک و چایی جشن گرفتیم. البته مامان جون خیلی گفت آهنگ های تولدت رو برات بذاریم تا دست دسی کنی اما دیگه بگذشتیم. بابایی یه عالمه عکسای قشنگ ازت گرفت که حتما چندتاش رو برات میذارم.                              ...
14 ارديبهشت 1392

دنیای ما، ارغوان

دختر قشنگم شما این روزا یه عالمه کارای جدید یاد گرفتی و مدام ما رو متعجب و صد البته ذوق زده می کنی. این روزها من خوشبخت ترین مادر دنیا هستم و روزی صدهزار بار خدا رو برای داشتن شما شکر می کنم.    ارغوانم شما مدام سعی می کنی صداهایی که برات در میاریم رو تقلید کنی و اگر همینطوری پیش بری تا دو سه ماه دیگه فکر کنم حرف بزنی. دیروز وقتی بابایی از سر کار اومد شما کلی ذوق کردی، تا بابایی رو دیدی جیغ کشیدی و همش دستت رو باز می کردی تا بابا بغلت کنه. وقتی بابایی بوست کرد و رفت تا لباساش رو عوض کنه با روروئکت دنبالش تا اتاق رفتی. وقتی هم که بغلت کرد دیگه نگو چه کارا که نمی کردی. عاشقتم ارغوان، تو عمر منی، نفس منی من ...
3 ارديبهشت 1392

نی نی پارتی مهرساجون

ارغوان ناز مامان، پنجشنبه بیست و نه فروردین به دعوت نگین جون برای دور هم بودن و البته به صرف ناهار مهمون خونه مامان نگین و مهرسای گل افشون خاله شدیم. دست نگین جون واقعا درد نکنه که حسابی افتاده بود تو زحمت و صد البته که همه مون فهمیدیم چقدر کدبانو با اینکه کوچک ترین مامان کلوپمونه. من و شما اولین مهمون بودیم و هنوز ساعت دوازده نشده بود که رسیدیم خونه مهرسا گلی. مهرسا خانم نشسته بود جلوی مبلشون و با دیدنمون یه لبخند قشنگ تحویلون داد  و مثل مامانش مهمون نوازیش رو از همون ابتدای امر نشون داد. کم کم مهمونا از راه می رسیدند و خونه داشت از حضور یه عالمه فرشته ناز پر می شد. کوچولوهایی که دیگه برای خودشون خانم و آقاهایی شدند که انگ...
2 ارديبهشت 1392

جوانه زدن سومین دندان

در تاریخ بیست و هفت فروردین سومین دندان خانم گلم در قسمت بالای دهان و سمت راست مشاهده شد. شب بود و شما خواب بودین و از درد زیاد به خودت می پیچیدی. منم فورا از ژل های دندونت اوردم و مشغول لمس و زدن ژله بودم که یک مرتبه نوک دندونت رو لمس کردم و مطمئن شدم که بی تابی خانم گلم به خاطر درآوردن دندون جدیده. اما نمی دونم چرا جای دندونت به جای اینکه دقیقا بالای دندون های پایینیت باشه کنارشه. شاید دندون نیشت داره زودتر درمیاد. به هرحال رویش دندون جدید مبارک. راستی یه عکس از پاهای قشنگت می ذارم که تو اون کفش بچگی بابا محسن پاته و البته کفش بابایی که صورتیه، دلیلش هم اینه که مادر جون دلش میخواسته بابایی دختر بشه.    &nb...
31 فروردين 1392

دریا

ارغوان جان چهارشنبه هفته قبل رفتیم نوشهر و شما برای اولین بار رفتی شمال. در راه تقریبا می خواستم از دستت گریه کنم، اما کلی خودمو کنترل کردم. کلی خوابت میومد اما نمی خوابیدی و گریه می کردی و همش خودت رو سفت می کردی. البته من کاملا به شما حق میدم چون هنوز سرماخوردگیت خوب نشده بود و  دل و دماغ تو ماشین بودن رو نداشتی. و صندلی ماشین که در نزد شما کاملا نقش هویج رو بازی می کرد و فقط چند دقیقه آغاز راه توش نشستی و تا ده دقیقه گذشت زدی زیر گریه و تلاش می کردی خودت رو از توی کمربندها در بیاری و بیای بغل من. (همین الان عینک مامانی رو از روی میز تلویزیون برداشتی و با احساس فاتحانه ای که بهت دست داد راهت و گرفتی و رفتی، البته در رورو...
27 فروردين 1392

تقویم ارغوان

دخترم بابا محسن زحمت کشید و برای سال نود و دو یه تقویم دیواری قشنگ طراحی کرد تا از طرف شما به مامان جونا و یه تعدااد از فامیل بدیم. دست بابایی درد نکنه و البته من از طرف خودم یه تشکر ویژه از بابایی دارم که با مشغله ی زیاد ذهنی و کاری دم عیدش بازم به مامانی نه نگفتند و البته یه تشکرر بزرگ که اجازه داد ما سه هفته خونه مامان جون بمونیم با اینکه می دونم خیلی دوست داشت یه هفته خونه خودمون باشیم. راستی مامان جون برای عیدت دو تا لباس قشنگ برات دوخت. دست مامان جون درد نکنه که همش برای شما لباسای قشنگ می دوزه. ایشالله صد و بیست سال عمر با عزت داشته باشه و همیشه برای شما لباس بدوزه. واقعا مادر بزرگترین نعمت دنیاست. الان که مامانی رفته مکه و می د...
27 فروردين 1392